حدودا هفته پیش بود تو اتاق خودم بودم باران تو هال نشسته بود باران : مامان دارم نقاشی میکشم من : آفرین دخترم چی می کشی باران : ستون ( البته با تلفظ سوتون ) من : اولش بعدش پیش خودم فکر کردم حتما از ما شنیده بعد که رفتم نقاشی شو دیدم با یه بیضی رنگی مواجه شدم گفتم باران این که ستون نیست تخم مرغ رنگیه عید و باران بازم اصرار داشت ستونه ، پرسیدم ستون کجا دیدی گفت تو جنگل گفتم بیشتر راهنمایی کن گفت این شکلیه ( همون که تو کادر سبز رنگه ) که منم کنارش یه دونه کشیدم خلاصه نیم ساعت تمام من و مامانم داشتیم فکر میکردیم این ستون چیه که تو جنگله ، باهاش آتیش روشن میکنن شکل ماهیتابه است ولی ماهیتابه نیست بلاخره به ن...